شمس الدين محمد كوسج

249

برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )

بگفت اين و آمد چو باد دمان * به پيش سراپردهء پهلوان بپوشيد جوشن به كردار باد * يكى ترگ چينى به سر برنهاد به اسب اندرآمد چو آشفته شير « 1 » * همى تاخت بر سان ببر دلير « 2 » كمندى « 3 » به فتراك و گرزى به دست * ز شادى نبودش به زين برنشست خروشان و جوشان چو درياى آب « 4 » * بيامد به نزديك افراسياب به دو گفت كاى ترك شوريده‌بخت * كه گريد همى بر تو بر « 5 » تاج و تخت به نيرنگ و دستان به جنگ آمدى * به كردار بر دوده ننگ آمدى چو افراسيابش به هامون بديد * ز كينه سرشكش به رخ بر « 6 » چكيد به برزو چنين گفت كاى ديوزاد * ندارى تو نام پدر را « 7 » به ياد كنون رزم جويى بر آوردگاه * تو را شرم نايد ز شاه و سپاه كجا رفت خسرو كه نامد به جنگ * بترسيد گويى ز جنگ پلنگ ندارد همانا « 8 » به دل هيچ « 9 » كين * ورا از چه خواننده شاه « 10 » زمين يكى گو تن خويش كن آزمون * كه مردى او را شود « 11 » رهنمون دو كشور برآسايد از درد و كين * يكى را شود تاج و تخت و نگين تو آيى به جنگ و سپهبد به تخت * نترسد ز دادار ، شوريده‌بخت مرا ننگ باشد ز پيكار تو * چه جويم به ميدان ز كردار « 12 » تو تو برگرد تا خسرو آيد به رزم * نجويند شاهان همه « 13 » جاى بزم

--> ( 1 ) . ن : چو آشفته شيرى برآمد به اسب ؛ س : به اسب اندرآمد چو آشفته مست ( ! ) . ( 2 ) . ن ، س : همى رفت بر سان آذرگشسب . ( 3 ) . ك : كمرزين . ( 4 ) . ك : دريا به آب . ( 5 ) . س : اين . ( 6 ) . ن : ز مژگان . ( 7 ) . ن : كه نام پدر را ندارى . ( 8 ) . ن ، س : همانا ندارد . ( 9 ) . ن : درد و . ( 10 ) . س : كه خواند ورا شاه ايران . ( 11 ) . س : با مردى او را شوى . ( 12 ) . ك : پيكار . ( 13 ) . ن ، س : همى .